|
چند سالی است که من تنها ترین تنهایم ... چه کسی می داند ... دل من گوشه این سینه چرا می شکند؟... شاید این روزنه ی دل سوی دریا باز است ... بهتر است تا که قلم بردارم، سمت نیزار زمان، روی سرتا سری نام و نشان در سراشیبی دل بستن وعشق ،آمدی تا که بپرسی حالم درب چوبی دلم را تو زدی ... چند سالی است که در خانه دل آشوب است. روی برگ پر وسعت خود بنویسم... دل من رنگ شقایق دارد... آه... چه شوقی دارد شستن پنجره دل با آهی من خاکی به چه اندازه ز دریا دورم... چه صفایی دارد ... بغض آهسته باران بهار،بر تن حوصله سبز درخت چه صفایی دارد ... خانه در ریزش یک دم باران بوی آب و گل و کاه و چه زیباتر و تما شا یی تر یاد آن خاطره ها و لحظه نازک بشکستن احساس دلم...
|